تبليغاتX
غزل

غزل

حقيقتي کوچک براي آناني که مي خواهند زندگي خود را 100% بسازند!!!
اگر
Z Y X W V U T S R Q P O N M L K J I H G F E D C B A
برابر باشد با
26 25 24 23 22 21 20 19 18 17 16 15 14 13 12 11 10 9 8 7 6 5 4 3 2 1

(تلاش سخت) Hard work
H+A+R+D+W+O+R+K
8+1+18+4+23+15+18+11= 98%

*
(دانش) Knowledge
K+N+O+W+L+E+D+G+E
11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%

*
(عشق) Love
L+O+V+E
12+15+22+5=54%
*
خيلي از ما فکر ميکرديم اينها مهمترين باشند مگه نه؟!!!
پس چه چيز 100% را ميسازد؟؟؟

(پول) Money
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25= 72%

*
(رهبري) Leadership
L+E+A+D+E+R+S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+19+9+16=89%

*
پس براي رسيدن به اوج چه کنيم؟
(نگرش) Attitude
1+20+20+9+20+21+4+5=100%

*
اگر نگرشمان را به زندگي، گروه و کارمان عوض کنيم زندگي 100% خواهد شد.

نگرش همه چيز را عوض ميکند،

نگرشت را عوض کن همه چيز عوض ميشود...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

بر سنگ سپيدي نشسته بودم و شوق حضورت را مشتاقانه مي طلبيدم... باد فرارسيدنت را به مشام جان نواخت

و من از خود بيخود شدم

... دقايقي بعد زانوهايم لرزيد و من سرخ شدم

زرد شدم و تو آمدي!.

.. من سيفون را کشيدم آب تو را برد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

وقتي تو رو ديدم کارگردان قلبم گفت: نور....صدا.... حرکت....

 و من براي به دست آوردنت چه نقشها که بازي نکردم!

دماغ سوخته می خریییییییییییم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

دایره اونقدر توی مسئله هندسی ورجه ورجه کرده بود که سرش گیج رفت و ازون بالا سر خورد پایین.فقط شانس اورد به سوراخ کلاسور گیر کرد .دو دستی سوراخ کاغذ کلاسور رو گرفته بود.یه نقطه رو  دید صداش زد: آهای نقطه کمکم کن دارم می افتم..نقطه خم شد و نگاهی بش انداخت.

-اونجا چه می کنی ؟من که تنهایی کاری از دستم بر نمیاد

دایره  که نفس نفس می زد گفت : خب یه فکری کن فقط زود باش

نقطه سرش را تکان داد و یه سوت بلبلی  زد و همه نقطه های رو ورقو خبر کرد

اونا پشت سر نقطه کوشولو صف کشیدن .حالا دیگه نقطه یه خط بلند بود .دراز شد و سرش رو برای دایره قلاب کرد .دایره دو دستی سر خط را گرفت و خودشو بالا کشید .

-اوه متشکرم .چیزی نمونده بود بیفتم .راستی حالا من باید از کی تشکر کنم ؟!یه نقطه یا یه خط؟!؟!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

باران

   کافی نیست

کافی نیست

  این ابر  

       برای پرکردن تنهایی کویر !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

و عشق

  هلویی است که می پرد به گلو 

           و گلوگیر می شود ....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

نشسته اند در کلاس جان میکنند

لاس می زنند

فاصله ای ایجاد کرده ام به سردی یک سد

جا باز می کنم

 صورتهای کثیفشان پاک نمی شود از ذهنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

آدم ها را....................
......................باید دوست داشت!...............
چه کاری بهتر از دوست داشتن؟
و چه کاری سخت تر از سخت بودن...................

بعضی وقت ها بد اخلاق می شود! یادش می رود شغلش چیست!
قلبم را می گویم.
....... و بعد من هی مجبورش می کنم که کار کندوووووووتند تند..........و هی دوست داشته باشد.......و هی دوست داشته باشد..دوست داشته باشد...........
من هم هر شب یواشکی در گوشش زمزمه می کنم که دوستش دارم! قلبم را می گویم.....حتی زمان هایی که نافرمانی می کند.....حتی آن لحظاتی که دست هایش پاک می شوند به عصیان............

چه کاری بهتر از توجیه کردن و ندیدن و گذشتن.
ساده بودن و مسخره شدن و نکردن خیلی بهتر از غم دار بودن است........
خوب شاید آدم ها گم شده اند بین این همه دور بودن......وقت نمی کنند خودشان باشند!
یا مثلا کسی به زور آمده چندتایشان کرده!
دست خودشان که نیست!
آدمند دیگر
...انسان.....................
الهه ی بی مرز فراموشی!
کافیست همه را با قلبت دوست داشته باشی و بعضی از آن همه را که کمتر فراموشی می گیرند تو را و یا خودشان را با قلب مغزت!
این آسان ترین راه است برای بودن و کمتر درد بودن را احساس کردن.........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

یک فیلسوف مشهور(من) میگه:اگه میخوای به کسی چشمک بزنی مواظب نگاههای اطراف باش. چون قرار نیست چون تو حواست  به اونها نیست اونها هم حواسشون به تو نباشه!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

 

اونقدر زشت و بی ریخت و بی قواره بود که فکر نکنم تو زمان بچگیش برای یه بار هم که شده مامانش بوسش کرده باشه !.حالا نه که خیلی خوشگل بود برام عشوه شتری هم میومد!!!

من اونقدر  بد سلیقه نبودم که  عاشق همچین عتیقه ای بشم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

بروید پی کارتان !

           من نه خارق العاده ام

                            نه فوق العاده

                                 و نه  یک معمولی !

 من خودم قند و نباتم آبنابم شکلاتم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

شاعـــرم، شاعــــر شوريده ي اين انجمنـــــم

در مثــَـل " سعدي" دورانم وشيرين سخنــــم

طبــــــع "حافظ" شده شرمنــده ز طبع خفنم!

من منم  پادشــــــــه مملكت شعـــــــــر، منم!

چه بگويم كه در اين عرصه چه ها مي طلبم؟

شعـر مي گويم و معني ز خــــــــدا مي طلبم!

 

كم مرا اي ادبــــــــــا ! خسته ودلگيــــــــر كنيد

كم به تدبيـــــــر، مـــــــرا طعمه ي تعبيـــر كنيد

از چه اشعــــــار مرا اين همـــــــــه تفسير كنيد

كــــه چنين در طلب معنــــي آن گيـــــــــر كنيد!

چــــه كسي گفت كه آن را ز شمـــــا مي طلبم؟

شعـر مي گويم و معني ز خـــــــــــدا مي طلبم!

 

غامض افتاده ز اشعــــــــــــــــارم اگر معدودي

كي به معني برســـــــــــــــد ذهنيت محــــدودي

آنك از كلــّــــه ي خواننده برآيـــــــــــــد دودي!

" سودي" ار شرح دهـــد باز نبخشـــــــد سودي!

معني دعـوي خـــــود را به دعــــــــــا مي طلبم!

شعــر مي گويم و معني ز خـــــــــــدا مي طلبم!

 

بلبل نغمه ســــرا طفــــــــــــــل دبستان من است

"افتخاري" بكند فخر كه همخـــــــوان من است!

"ناظـــري" بسته لب وناظـــــر حيران من است!

"شجـــــر" نغمه بَرومند ز الحـــــــان من است!

در چمـــــن از پي آواز، نــــــــــــوا مي طلبم!!

شعـر مي گويم و معني ز خـــــــــــدا مي طلبم!

 

شعـــــر من  قوُت روان باشد وخوش طعم ولذيذ!

زان سبب كـــــرده مرا در همــــه اقليــــم ،عزيز

حاســـــــدان خــون مرا تشنه، به سوگنــــد غليظ

تا بخواهم ز خــــــــــدا صحّت اين قــوم مريض ـ

بهر اين قافيــــــه ها نيــــــز شفــــــــا مي طلبم!!

شعــر مي گويم و معني ز خــــــــــدا مي طلبم!

 

گر كسي شعــــــر طلب كرد، بسي نـــــاز كنم!

شعـر خـــــــــود در نظرش گلشني از راز كنم!

گويمش: اهل نئي تــــــا به تــــــــــو ابراز كنم!

بعـــد نوشابه هي از بهـر خودم بــــــــــاز كنم!

زمزم ازآن شمــــــــــا، بنده "كوکا" مي طلبم!

شعــر مي گويم و معني ز خــــــــــدا مي طلبم!

 

وزن موم است مرا، گر دگــــــران راست حديد!

كامل ومقتضب و وافـــــــــــر و مجتثّ و مديد!

"شاعــــــــران جمله تلاميذ مننــد" و چــو مريد

من نه...اصلاً " برويدازخودشان ب... پرسيد!!"

حكم استـــــــادي خود از شعـــــــــرا مي طلبم!

شعــر مي گويم و معني ز خــــــــــدا مي طلبم!...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

پادشاهی با غلامی عجمی به ملک ری فرود آمدند. غلام، هرگز زلزله ندیده بود و محنت آن نیازموده، گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عیش ملک از آن منغص بود، چاره ندانستند. حکیمی در آن نزدیکی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامشش گردانم. گفت: غایت لطف و کرم باشد. بفرمود تا غلام را به بالای یکی از برج های طهران بردند و چندی جلوی گیرنده تلویزیان نشاندند و صحبت های کارشناسان مسائل مسکن و شهر سازی در باب بی ملاحظگی‌های فراوان در امر بلند مرتبه سازی را شبی دو سه وعده به گوشش فرو نمودند و چنان ترسی در وجودش نهادند که وقتی او را به پیش ملک در کاروانسرا باز آوردند به دو دست در چهارچوب در کاروانسرا آویخت و لختی که گذشت به گوشه ای بنشست و قرار یافت!

ملک را عجب آمد. پرسید: در این چه حکمت بود؟ گفت: تا محنت زندگی در برج های غیر استاندارد را نچشیده بود قدر عافیت کاروانسرا نمی دانست! همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

 

 

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید

معشوق من است آنکه به نزدیک تو زشت است

 

در برج نشستی و خیالت که چه جاییست...؟

آن روز کذا خانه  آواره بهشت است!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

یکی از زاهدان در بیشه زندگی کردی و برگ درخت خوردی. پادشاه به حکم زیارت به نزدیک وی رفت و گفت: اگر مصلحت بینی به شهر اندر برای تو مقامی بسازیم که فراغ عبادت از این به دست دهد و دیگران هم به برکت انفاس شما مستفید گردند و به صلاح اعمال شما اقتدا کنند.

گفت: بع...

وزیر فیلسوف جهاندیده حاذق که با پادشاه بود گفت: می گوید نع!

پادشاه لختی بیاندیشید و سپس فرمود تا زاهد مذکور بی ادب را بگیرند و کبابش کنند و به بخوردندش تا بلکه عبرت سایر زاهدان برگ خوار بع بع کننده باشد!

و به وزیر گفت: حالا که سعدی 7 قرن است به رحمت خدا رفته و یکی دیگر دارد حکایت مینویسد اولا توی حکایتش دنبال حکمت نباش ثانیا فضولی موقوف!!

 

بیت:

 

وقتی به روزگاران، بگذشته روز سعدی

در کار می نیاید دیگر رموز سعدی!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

گفت مردی به همسرش روزی من بمیرم چگونه خواهی زیست ؟

گفت: از چند وچون آن بگذر   تو بمیری برای من کافی ست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

آدمک تنها بود

 زندگیش پر از نغمه های غم انگیز

       اما این بهونه ایی  برای دروغ گفتن نبود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

من دلم یه عالمه چیزمیز میخواد.. دلم یه شال گرم زمستونی میخواد.. یه کفش baleno مشکی ساق کوتاه میخواد.. من دلم یه بوت خوشگل میخواد.. من دلم یه کیف خانومانه ی مشکی میخواد.. من دلم یه کیف لی میخواد..از همونا که بتونم یه ور بندازم رو دوشم!.. من دلم لباس مهمونی میخواد.. من دلم یه عالَم کتاب میخواد.. من دلم شادمانی هر چند کوتاه میخواد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

تقصیر تو نیست

پاهایت عجله رفتن داشتند !
     دستانت شوق تکان خوردن

             و لبانت قصد خداحافظی

و تقصیر من نیست اگر زبانم حرفی برای گفتن ندارد

  و یا چشمانم اشکی برای ریختن  ...

آنها اموخته اند که :

    بدون اجازه من آب هم نخورند !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

يعني چي كه پليس در عمليات ضربتي به خونه اشرار و قاچاق فروشان وارد ميشه و موادشان رو بر ميدارده براي خودش(!) .منزل يكي از اين قاچاقچيان بي آزار رو تو تلوزیون نشون ميداد،همچين پريده بودن توي خونه طرف كه بينوا هر چه زده بود از سرش پريد خب!! طرف با لباس خونه نشسته توهم زده و... تو بايد بپري توي خونه ش  بگي :پــــــخ خ خ خ . اين شد كار آخه؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

فرشته ای به نام مرد(البته تو توهم :ی)

کنارت هستم برای روزی که  دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

مردی که پا به پایت در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایت  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان  به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی

مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم

برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارت هستم و تو در آغوش من می آرامی

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری وقتی که به سختی راه می روی این منم که دستانت را در دستان مردانه ام می فشارم ومواظبت هستم

مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد  میگیرد  و عرق از پیشانی پر دردت پاک میکند منم

مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی شما را در آغوش مردانه اش میخواباند منم

مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوش میکند ، منم
مردی که با دستان خسته اش ،پاهای  خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم

تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشی و میری پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمت را نوشته منم

مردی که فال قهوه برات میگیرد و تو فنجونش انگشت میزنی تا برایت از فرشتگان و سرنوشت زیبایت حرف بزند منم

مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم

مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت  ناخنهایت را لاک بزند منم

کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم

سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم.

وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من.

مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی منم

آهای دختر شبهای پاییز!

شبها که مضطرب از خواب میپری و تو تاریکی در بسترت میگردی که  ببینی هستم یا نه ، نبین...لمس کن  تن مردی را که سردی  روزگار را به خاطر تو به  گرمای  آغوشش مبدل کرده
 
اونیکه به خاطرت ، ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر میرود تا صدفی به نامت بگشاید و شاید مرواریدی  لایقت بیاید ، منم

اونیکه بعد  از سالها  همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد منم

روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت زمزمه میکنم که

 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »

 روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد

برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی

برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی  ؛ منم که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوری میکنم...همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که  تویی شاه بیت غزل زندگی من.


******************************

مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو  حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم

مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم

مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم

مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است

تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام

عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی

بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی


مردی که منیتهایش تویی ، منم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

مدینه فاضله یک زن

 

ما زن ها اشتباهات و برداشت های اشتباه زیادی را درباره زنانگی خودمان مرتکب می شویم. در یک سطح دیگر مردها هم اشتباهات و برداشت های اشتباه زیادی را درباره ما مرتکب می شوند که من بخشی اش را ناشی از فرهنگ و بخش دیگری اش را به خاطر اشتباهات خود زن ها می دانم.

قبول دارم این مقوله خود به خود تنش زا است. از تیترش بگیر تا محتوا. تا حرف زن و مرد پیش می آید نمی دانم چرا سریع تصویر انجمن فمینیست ها و فیلم های بزن بهادری تهمینه میلانی می رود فوری توی ذهن ها. مساله اینجاست که چیزی این وسط عقده نشده است. دست کم برای زن ها.

بحث این نیست که بخواهیم اثبات کنیم که هر کاری که مردها می توانند انجام بدهند زن ها هم می توانند یا نه. به نظرم هر کس هر کاری که اراده کند انجام بدهد می تواند برود به قلب آن کار و انجامش بدهد. مثال واضحش هم این است که مردهای زیادی هستند که آشپزها و خیاط های قابلی هستند و زن های زیادی هم که از پس کارهای فنی بر می آیند یا می شود رفت لیست نمره های کارگاه تراشکاری و جوشکاری دانشکده های مختلف را دید تا فهمید واقعا تفاوت ها در این زمینه ها نیست و هر رقابت و اثباتی کلا از پایه احمقانه است.

واقعیت چیز دیگری است ...

از هر مرد عاقل و سالمی که بپرسی زنی برایش جذاب است که زنانگی اش را حفظ کرده باشد. اصلا همین! همین کلمه زنانگی! برایمان هیچ وقت درست معنی نشده است! تا اسمش می آید وسط اولین اشتباهی که ما زن ها انجام می دهیم این است که مردها زنی برایشان جذاب است که دائم لباس های ظریف زنانه بپوشد. آرایش کند. به خودش برسد. کفش های پاشنه دار بپوشد. خانه داری کند. مادر خوبی برای بچه اش باشد و ...

نه این که اینها زنانگی نباشد و بد باشند که نه خیلی هم خوب اند و جذاب! ما زن ها از این کارها خوشمان می آید. دوست داریم زیبایی هایمان را نشان بدهیم و جذبمان بشوند. دوست داریم تحسین بشویم. ولی همه زنانگی این نیست ...

این که دوست داشته باشی دو ساعت جلوی آینه وقت صرف آرایش کردنت کنی و لباس باز بپوشی یا اینکه عشقت بکشد یک روز دیگر شلوار جین بپوشی و آرایشی نکنی و احساس راحتی کنی از این کار ...

این که دوست داشته باشی تمام روز را صرف درست کردن یه دسر تازه کنی و روز بعدش واهمه ای نداشته باشی از این که بخواهی هشت ساعت کار طراحی مهندسی بکنی و برای قبولاندن نظرت با کارفرمات محکم و مطمئن بحث کنی ...

این که لذت ببری از این که می توانی تنهایی همزمان پنج تا کار بی ربط و با ربط را همزمان انجام بدهی و به چند موضوع مختلف فکر کنی و این که بتوانی با روی باز کمک همسرت را بپذیری و از حمایتی که دلش می خواهد با این کار از تو بکند با تمام وجود لذت ببری ...

این که دوست داشته باشی بی کله از یه سراشیبی تند توی کوه بروی بالا و این که دلت بخواهد یک مرد تو را از خیابان رد کند یا دستت را بگیرد که از روی جوی کنار خیابان بپری ...

این که دوست داشته باشی جوک تعریف کنی و بلند بلند بخندی و این که بخواهی بعضی جاها جدی و سنگین باشی ...

این که دوست داشته باشی ...

مردها عاشق همین پیچیدگی زن ها هستند. ظرافت و قابلیت ... ترکیب پیچیده و جذابیه ...

مردها  عاشق توانایی ها و پتانسیل های زن ها هستند و زن هایی که فکر می کنند زنانگی به این است که همه فکر و ذکرشان باید زیبایی و آخرین مد و ... باشد و بنشینند خانه و زحمت کار دیگری را به خودشان نمی دهند به نظرم سخت در اشتباهند. هیچ کس از آدم سطحی خوشش نمی آید.

هیچ ایرادی ندارد که مرد ها بخواهند زن شان "زن" باشد و زنانگی اش حفظ شده باشد.

هیچ زنی هم نباید آن قدر احمق باشد که بخواهد برای اثبات قابلیت هایش به آب و آتیش بزند و ظرافت هایش را این وسط نقطه ضعف بداند و بخواهد مخفی شان کند ...

احساسات ... اشک ها ... لبخند ها ... به هیجان آمدن ها ... شوخ طبعی ها ... دوست داشتن های بی واهمه ... خودنمایی ها ... و خیلی چیزهای دیگر ...

باور کنیم زن بودن حسن بزرگی که دارد این است که به ما اجازه می دهد بزرگ تر و به تر دنیا را حس کنیم ... حس ... کلمه ای که برای من و دنیای زنانگی کلمه مقدس و مهمی است ....

دنیای زن ها دنیای قشنگی است که در کنار دنیای متفاوت مردها ترکیب خارق العاده ای می سازد ...

 

 چرا این مدل نوشتن ام اومد؟ چون از پیچیدگی های دنیای زنانه ام این روزها دارم بدجوری کیف می کنم. حیف ام اومد بی خیال از کنارش رد شوم ...

و اما من : زنی ار جنس دیگر ....من پیچیدگی وجودم رو به خوبی احساس می کنم

دنیایی  از احساسات و انرژی های تموم نشدنی که هر لحظه منو برای ادامه ی زندگیم مشتاق تر می کنه

مدینه ی فاضله ی دنیای قشنگ من اینه :

دنیایی که یه زن دانا و توانا مثل من به مشکلات لبخند بزنه و مقاوم باشه ...زنی محکم و با اراده و در عین حال ظریف و شکننده ...این یعنی یه تضاد در وجود موجودی به نام زن !خیلی زیباست که  بیرونی محکم و درونی ظریف داشته باشی !

و من زنی هستم  پر انرژی خلاق با اراده بازیگوش و محکم ....

                        ***که آرام آرام به سوی آینده می خرامد و از هیچ باک ندارد !***

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

نمی دونم کجای دنیا این اعتقاد وجوددارد که" اگر سه زن که حرف اول اسمشان یکی است، سر میز غذا بنشینند، یکی ازآنها به زودی ازدواج خواهد کرد"!

اطلاعیه: به دو خانم که حرف اول اسمشان ...باشد، جهت نشستن سرمیز غذا نیازمندیم!

سوال منطقی:ازکجا معلوم که یکی ازآن دوخانم دیگر، به زودی ازدواج نکند؟!

اطلاعیه تصحیح شده (۱): به دو خانم متاهل که حرف اول اسمشان"..."باشد، جهت نشستن سرمیز غذا نیازمندیم!

سوال نسبتا منطقی: ازکجا معلوم که یکی ازآن دو خانم دیگر، طلاق نگیرد و ازدواج مجدد نکند؟!

اطلاعیه تصحیح شده(۲): به دو خانم متاهل که حرف اول اسمشان "...." باشد و همسرانشان به هیچ وجه حاضر به جدایی ازآنها نباشند، جهت نشستن سرمیز غذا نیازمندیم!

سوال نسبتا منطقی: ازکجا معلوم که همسر یکی ازآن دو خانم دیگر فوت نکرده و آن خانم دوباره ازدواج نکند؟!

 بروند بابا با این اعتقادشان! ما همان سبزه سیزده به در خودمان را گره می زنیم به چه خوشگلی!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

مزاح !

خدایا!
برای خودم هیچی نمی خام

اما به مامان بابام یه دوماد خوب بده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

می دونی دیه زن نصف دیه مرده ؟

اینم می دونی که این به نفع زنه ؟

واه نمی دونستی ؟پس بشین تا واست بگم
اگه  یه مرده  کشته شه دیه اونو میدن به زنش زنده بودنش که فایده ای نداشت، حداقل مُردنش یه سودی داشته باشه، هرچه بیشتر بهتر!
اگه زنی کشته بشه دیشو میدن به شوهرش  کوفتش بشه، هرچه کمتر بهتر!

هنوز هم فکر می کنید این قانون به نفع مردهاست؟!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

دلم برای مردی می سوزد که ازبودن با من محروم است
ازشوخی های من،به خصوص آنها که درسخت ترین یا حتی عاطفی ترین لحظات زندگی به ذهنم می رسند!، محروم است
مردی که می توانست الهام بخش بهترین نوشته های من باشد
مردی که می توانست درخصوصی ترین لحظات زندگی، شریک من باشد
مردی که درصفحه اول کتابم می نوشتم که آن را به او تقدیم کرده ام
مردی که عصرها زنی مثل من کنار پنجره خانه، به انتظارش می نشست
و البته مردی که گاهی باید بداخلاقی های مرا هم مثل غذاهای نه چندان تعریفی ام تحمل می کرد! 

... و دلم برای بچه ای می سوزد که می توانست مادری مثل من داشته باشد...

شاید کسانی بگویند که من آدم خودپسندی هستم، اما این حرف ها فقط یک روی سکه اند.
گاهی وقت ها در ساده ترین لحظه های زندگی، احساس تنهایی عجیبی می کنم. وقتی از حمام بیرون می آیم و با موهای خیس و گونه های برافروخته، درآینه احساس زیبایی می کنم، یا وقتی موسیقی  شاد می گذارم تا نرمش کنم و کم کم ایروبیک به رقص تبدیل می شود، خلا عجیبی احساس می کنم که چرا نمی توانم لحظات شادم را با کسی تقسیم کنم؟ برای او برقصم، نه برای آینه؟ موهایم را او شانه کند، نه خودم؟ چرا کسی نیست که موقع فیلم دیدن، سرم را روی شانه اش بگذارم و هرجا که هنرپیشه های فیلم همدیگر را بوسیدند، ما هم همدیگر را ببوسیم؟...

جالبم نه ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

                    

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  | 

ارزش یک خواهر را،از کسی بپرس که آن را ندارد.

ارزش ده سال را،از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.

ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.
 
ارزش یک سال را،از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است.

ارزش یک ماه را،از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.

ارزش یک هفته را،از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.

ارزش یک ساعت را،عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

ارزش یک دقیقه را،از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است.

ارزش یک ثانیه را،از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است.

ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است.

زمان برای هیچکس صبر نمی کند. قدر هر لحظه خود را بدانید. قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید.

برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده

پ.ن : اینم حرفیه برا خودش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل  |